آسمان برای گرفتن ماه تله نمی گذارد، آزادی خود ماه است كه او را پایبند می كند.
خوش آمدید - امروز : یکشنبه ۲۸ آبان ۱۳۹۶
http://www.fazroman.ir/wp-content/uploads/2017/01/o3lk_banner-1.gif
خانه » آرشیو برچسب: دانلود رمان pdf

بایگانی برچسب ها: دانلود رمان pdf

دانلود رمان طنین

دانلود رمان طنین

دانلود رمان طنین

%d8%b7%d9%86%db%8c%d9%86

نام رمان : طنین

نویسنده : baroonii

تعداد صفحات : ۲۹۳

خلاصه داستان :

قصه ما قصه دختریه که مثل خیلی از دخترهای اطراف ماست.شاید مثل خیلی از خود ما کسی که خیلی جاها دیدیمشون و دوستشون داریم سادگیشون رو ، رو راستیشون رو ، همونهایی که از اینکه روی زمین خاکی بشینن ترسی ندارن و دلشون می خواد بوی آدم داشته باشن …
دختر قصه ما دختر شاه پریون نیست نمی خواد هم باشه اما می خواد دنیا رو با دستهای خودش بسازه ، آرزوهای بزرگ داره ، ایده آل گراست و می خواد اصول اخلاقی زندگی رو خودش بسازه …
اما قبل از اینکه به خودش بیاد خودش رو در وسط مرداب گناه مبینه …

ادامه مطلب

دانلود رمان به رسم رقص کولی ها

دانلود رمان به رسم رقص کولی ها

دانلود رمان به رسم رقص کولی ها

دانلود رمان به رسم رقص کولی ها

نام رمان : به رسم رقص کولی ها

نویسنده : m0nire

تعداد صفحات : ۲۹۲

خلاصه داستان :

از زبان اول شخص روایت میشه و محاوره ای . کسی که داستان رو از زبانش می خونیم ، یک دختر کولیه .
کولی توی داستان های روایی ، نماد همه ی خواستنی های انسانیه . این دختر ، پر از زندگیه . پر از روح و لذت .
مرد داستان پر از غرور و تکبر و ندیدنه .
تقابل این دو نفر میون آدم های فرعی دیگه ای که توی داستان داریم ، اساس داستان رو تشکیل میده .

ادامه مطلب

دانلود رمان انتظار شبانه

دانلود رمان انتظار شبانه

دانلود رمان انتظار شبانه

entezar

دانلود رمان انتظار شبانه با لینک مستقیم

دانلود رمان انتظار شبانه گلی ترقی با فرمت PDF از رمان فوریو 

نام رمان : انتظار شبانه | نویسنده : الهام نعیمی | تعداد صفحات : 54

Download New Novel By Elham Naeimi Called Entezare Shabaneh

بخشی از این رمان :

ستاره ها در آسمانی صاف برق می زدند اما چشمانش آنقدر کم سو بود که دیگر هیچ برقی چشمانش را روشن نمی ساخت انگار دنیا او را ترک گفته بود خسته و اندوهگین در انتظار شبانه اش خفته بود.به ماه چشم دوخته بود اما انگار پرده ای سپید ماه را پنهان کرده بود ماه در آسمانی سپید می رقصید و انگار تنها خدا برایش مانده بود.

همه رفته بودند و تنها در گوشه ای خفته بود.و تنها با قبر یک قدم فاصله داشت اما حتی نمی توانست تکان بخورد سایه هایی او را همراهی می کردند و او تنها باید آسمان را نظاره می کرد .انگار عده ای شیون سر می دادند اما او تنها به سکوت خیره شده بود.

ادامه مطلب

تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است